پنج شنبه تولد نعیم بود. برای همین واسه ترتیب دادن یه جشن تولد کوچولو٬ رفتیم محمودآباد- باغ طالبی. مث همه ی جشن تولدهای دیگه بساط شیرینی و شمع و میوه و بادکنک هم بود و کلی شادی و خنده فقط بدون بودن دیوار و پرده و میز و صندلی. روی چمن٬ هوای آزاد.

واسه جمعه هم باز رفتیم محمودآباد. اما نه محمودآبادی که همیشه می رفتیم. اینبار با تأمل رفتیم. هر چند ده متری می ایستادیم و محیط رو توی ذهنمون اسکن می کردیم. محیط هم میزبان خوبی بود. آغوشش رو برامون با دست و دل بازی باز کرده بود. درخت کنار چشمه که همیشه سر به هوا از کنارش می گذشتیم اینبار گذاشت روی شونه هاش بشینیم. حتی با ونسان هم مهربون بود. می بینینش ونسان رو روی درخت؟ همینطور سلانه سلانه به جایی رسیدیم که هنوز یادگاهای پاییز رو باخودش داشت. درختای توی راهمون دیگه لخت شده بودن و اسکلتی که مونده بود ازشون توی زمینه ی آسمون غریب و افسونگر بودن. نشستیم و آتیش زدیم. 

 بعد یه چرخی زدیم اطراف و یه قنات پیدا کردیم و داخلش شدیم. یه دالان اصلی داشت و چند تا دالان فرعی. کفشهامون رو درآوردیم و شلوارها رو تا زانو بالا زدیم. تاریکِ تاریک بود. یه جاهایی مجبور بودیم کاملا دولا حرکت کنیم و یه جاهایی کاملا ایستاده. آدم رو یاد هزارتوهای بورخس می انداخت. آنقدر طولانی بود که تو تاریکی و جیغ و هراس و هیجان بتونی خیالت رو پرواز بدی که مثلا اگه یهو الان زیر پات خالی بشه و تو یه دفعه وارد یه دنیای پنهون از آدمها بشی... یا که مثلا رو در رو شی با یه انسان-هیولا که سالهای سال تک و تنها اونجا زندگی می کنه و بخواد تو رو هم ... یا اصلا نقب ریزش پیدا کنه و راه خروج رو ببنده... اون وقت...

کف پاهامون با تردید سنگهای ریز و تیز رو لمس می کرد و گاهی گیر می کرد به ساقه های گیاهی که اونجا بی خیال رشد کرده بود. تکه ای از ریشه اش رو خوردیم. مزه ی تازگی جوانه ی گندم رو می داد. یکی از فرعی ها و بعد دالان اصلی رو تا آخرش رفتیم. میونه ی دالان اصلی، یه دالان عمودی بود که به آسمون راه داشت. حس ریشه ی گیاه بودن رو داشتم که می خواد اولین تلاش هاش رو بکنه تا به سطح زمین به نور خورشید برسه. با اینهمه حس های خوب٬ وقتی دیگه از کل زاویه های قنات کشفی برامون نمونده بود تندی خودمون رو رسوندیم به آتیش گرممون و نعیم و طوبا که با چاقو از ساقه های تر درخت سیخ درست کرده بودن برای کباب زدن سوسیس پنیری و قارچ هایی که خریده بودیم و این ناهار خوشمزه مون بود. با صدای داریوش و کلاغ ها.

همه چیز توی یه هماهنگی کامل بود. دونستیم چقد جایی برای ساعتهایی کاملا خوشبخت بودن نزدیکه. همین جا، چند قدمی مون توی کرج. و کلی همه سپاسگذار طوبا بودیم که ایده ی همه ی اینها از اون بود.