آخر هفته
پنج شنبه رو با ۸ تا از بچه ها رفتیم سمت آتشگاه منتها یه مسیر جدید که ۱۰۰ متری هم مجبور شدیم دوچرخه هامون رو کول کنیم بس که صخره و سنگلاخ بود ولی مسیر خیلی خوبی بود و بعد از مدتها یه تمرین عالی.

جمعه هم چون می خواستیم زودتر برگردیم تا به همایش برسیم٬ محمود آباد مسیر خون بالا رو رکاب زدیم. خون بالا اسمیه که بچه ها خودشون روش گذاشتن. چون می گن اینقده سربالایی های به قول اونا خفنی داره که غیر این نمی تونه اسمی داشته باشه. من همیشه یک هفتم این مسیر رو می رفتم و روی یه صخره ی پهن و بزرگی که اونجا هست می شستم و کتاب می خوندم. حالا که هوا زود تاریک می شه فقط از دور نگاهش می کنم. مسیر برگشت هم یه اشتباهی کردم. یه اشتباهی که ممکن بود باعث شه این وبلاگ دیگه هیچ وقت به روز نشه. آخه با سقوط به ته دره فقط سه سانت و نیم فاصله داشتم. با دور زیادی داشتم می اومدم پایین و اگه ونسان٬ ونسان خوبم٬ به موقع نپیچیده بود... باشه باشه بس می کنم ولی این صحنه مدام برام مرور می شه. یه تورفتگی هم روی کلاهم پیدا شده که یادآوری کنه بهم
... مغزی که باید متلاشی می شد.

خلاصه بالاخره ما خودمون رو رسوندیم به همایش. همایش چی؟ این همایش با شعار انظباط٬ امنیت و سرمایه اجتماعی برگزار می شد و ویژه ی آقایون بود. ولی نظر ما این بود که حضور ما خانومها نه لازم که واجبه.
اونوقت چی کار کردیم؟ پشت آقایون زیادی که تو همایش شرکت کرده بودن٬ پشت ون افق و ماشین پلیس٬ ما پنج نفر خانوم رکاب زدیم با کاورهای سبز رنگی که پشت اون نوشته شده بود: «دوچرخه سواری بانوان نیز نیاز به حمایت دارد.» (نیز برای اینکه معتقدیم هنوز دوچرخه سواری آقایون هم نیاز به حمایت داره) وقتی به پایان مسیر همایش رسیدیم محترمانه ما خانومها رو به جایگاهی جدا از آقایون بردن و یکی از اونا در حالی که چند تای دیگه شون اعتراض می کردن «دوچرخه سواری بانوان نیز نیاز به حمایت دارد» رو از روی کاورهامون کند و پاره کرد
. ولی سر آخر نمی دونم بابت چی به هر پنج تائیمون جایزه دادن.

مخاطب ما هم تو این حرکت نه فقط نیروی انتظامی و مردم بلکه حتی خانواده های دوچرخه سوار دختر بود. شاید بد نباشه بدونین بعضی از خانومها به چه سختی ای می تونن خانواده هاشون رو راضی کنن که رکاب بزنن. چیزی که من از نزدیک شاهدش هستم. (مثلا اینکه مادر یکی از خانومها با چاقو لاستیک دوچرخه اش رو پاره کرده
یا مادر یکی دیگه هر روز بابت همین موضوع دوستمون رو با نفرین و نفرت و جر و بحث روونه ی دوچرخه سواری می کنه تا اینکه گاهی با خستگی٬ خستگی ای نه از رکاب زدن که از این حمایت های مادرش٬ زمزمه ی بخشیدن عطای دوچرخه رو به لقاش بشنویم.
آخه وقتی بعد دوچرخه سواری تو خونه رات ندن و بعد هم مجبور بشی دوچرخه ات رو بذاری خونه ی یکی دیگه از دوستات).

کافکا اسم دوچرخه ی منه که یه جیتان كوهستان خاکستری رنگه. اینم بگم که ربطی به فرانتس کافکای نویسنده که خیلی هم دوستش دارم، نداره. هر چند که اونا خیلی شبیه همند.